باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

روزها و ساعات آخر

سلام بارانی عزیزکم امروز دوشنبه 19 خرداده و مامان 40 هفته و 3 روزش شده ولی هنوز از اومدن شما خبری نیست شنبه که پیش دکی بودم و سونو دادم همه چیز نرمال بود ، ماشاا.. ماشاا.. وزن شما هم زیاد شده بود و 3431 گرم شده بودی  مامان جونم معلومه اونجا حسابی بهت خوش میگذره که تپل مپل شدی امروزم وقت دکتر دارم که تست NST بدم و چکاب بشم امیدوارم همه چیز به خوبی خوشی پیش بره  اگه همه چیز  خوب باشه باید تا 2 روز دیگه یعنی چهارشنبه صبر کنیم  که یا درد شروع بشه یا درد القا بشه یا سزارین بشم مامان جون عزیزکم خودت زودتر بیا ودل مامان بابا و بقیه رو با قدمت شاد کن.  امروز اولین روز ماه شعبان است خدایا به برکت این ماه بچمو صحیح و...
20 خرداد 1392

آخرین روز هفته چهل

سلام باران جان دخمل عزیزم خوبی  الان که دارم برات می نویسم ساعت 1:10  بامداد روز 17 خرداد مصادف با 27 رجب و مبعث رسول اکرم (ص) است و آخرین روز هفته چهل بارداری مامان جون مثل اینکه اون تو جای شما خیلی خیلی راحت  که قصد اومدن نداری از ته قلبم آرزو می کنم که به برکت همین روز و ساعات و ماه مبارک تا آخر این روز عزیز به دنیا بیای البته اگه خدا جون خودش مصلحت می دونه الان 2 لیوان گل گاوزبان خوردم شاید افاقه ای کنه مامان جون بدون که من و بابایی خیلی خیلی دوست داریم و بی صبرانه منتظرت هستیم روزانه خیلی ها تلفن میزنن یا اس ام اس میدن که باران اومد از تلفن نمیشه 1 لحظه غافل شد به محض اینکه من جواب ندادم به بابایی تل میزنن...
17 خرداد 1392

روزهای خوش انتظار

سلام دختر نازنینم  سلام بارانم  سلام عزیزکم این روزا روزای خوش انتظار هست که داره ثانیه به ثانیه سپری میشه و دیدار ما رو نزدیکتر میکنه عزیزکم طبق تابلوی شمارش معکوس 22 روز دیگه باقی مونده ولی من و بابایی انتظار زودتر از این و داریم در واقع هر لحظه آماده ورود شما هستیم دست و پا کوچولوی ما این روزا حس عجیب و مبهمی دارم که نمی تونم وصفش کنم حسی که آمیخته با شادی دلهره ترس هیجان و کمی هم ناراحتیه شادی از اینکه میتونم در آغوش بکشمت و غرق عشق و بوست کنم دلهره و ترس از لحظه ای که زمان ورود تو به این دنیاست هیجان مسئولیت مادر شدن  و ناراحت از پایان روزهای بارداری (آخه عزیزکم من تازه دارم روزهای خوب بارداری رو بعد از ...
26 ارديبهشت 1392

روز شماری

سلام عزیز دل مامانی د و ست دارم تا بینهایت خیلی وقته نیومدم به وبلاگت ، نه اینکه وقت نداشتم ولی می خواستم دست پر بیام . نفسم ماه قبل که نیومدی  پیشمون ،  وقتی من و بابایی رفتیم زیارت امام رضا ازش طلب کردیم پیش خدا واسطه بشه بیای پیشمون ، حالا این ماه داریم لحظه شماری می کنیم و شمارش معکوس رو شروع کردیم تا بدونیم خدا مارو قابل دونسته که امانتش رو به ما بده. عزیزم بدون مامان و بابا شب روز به یادت هستن و بهت فکر می کنن و دعا می کنن سالم و سلامت بیای تو آغوشمون، جیگرکم از مشهد چندتا سوغات خوشمل هم برات آوردیم که نگی به یادت نبودیم راستی خاله مریم هم از دبی زحمت کشید و برات شامپو آورده که حسابی دستش درد نکنه.(مرسی خاله...
27 شهريور 1391

انتظار شیرین

سلامی به وسعت تمام آسمانها و درودی به فزونی تعداد ستارگان آغاز می کنیم کلام را با نام حق که مهربان مهربانان ست. و تو که چو مرواریدی در صدف خود آرمیده ای. سلام عزیز دل مامان و بابا ، خوبی ؟ نمی دونم الان در چه مرحله ای از وجودیتت هستی ، وارد صدف زندگیت شدی یا هنوز پیش خدایی. عزیزم هر جا که هستی فقط سالم و سلامت باشی و اینو بدون که همیشه در قلب و ذهن ما حضور داری. نفسکم من وبابایی فردا داریم میریم پابوس امام رضا ، امیدوارم تو هم تو این سفر همراه ما باشی تا شادی مارو صد چندان کنی. ان شاا... خدا لطفش رو شامل حال ما کنه و خودش سوغاتشو بهمون بده راستی نخودی جونم مامان ملوک برات یه جوراب خوشمل خریده اون طفلک هنوز از هیچی خبر نداره مامان...
5 شهريور 1391

یکی از روزهای تابستان

سلام عزیزکم این مطالب رو در حالی دارم برات می نویسم که نمیدونم تو دلم هستی یا نه ولی امیدوارم که حتما و به امید خدا باشی ، دلم برات تنگ شده مامان جونی. یه حسه عجیب و دردای خاصی دارم ولی نمی خوام خودمو امیدوار کنم چون میترسم هنوز وقت اومدنت نباشه بعد خدایی ناکرده ناراحت بشم. نخودی من البته شایدم یه نخود و لوبیا باشین مامان فداتون بشه هر وقت شما هم دلتون برا مامان و بابایی تنگ شد از خدای مهربون بخواین شما رو بفرسته تو بغل ما. ما تمام سعیمون رو می کنیم تا پیش ما بهتون خوش بگذره.                            دوسسسسسسسسسسسسسستون داریم &...
24 مرداد 1391

منتظرتم عزیزم

سلام عزیز دل مامانی   میدونم الان جات تو آسمونا ، پیش فرشته ها خیلی راحته ولی جیگرم من دلم برات تنگ میشه دیگه طاقت دوریتو ندارم ، از خدا خواستم هرچه زودتر تو بیای تو دلم تو هم از خدا بخواه زودتر بیای پیش من و بابایی ، خدا جونم خودت میدونی خواسته چی هست اگه اگه یه نخود و یه فندق بهمون بدی خیلی خیلی خوشحالمون میکنی مامان جونیم من وبابایی می خواییم برات یه قلک گنده بخریم تا از حالا پولات و جمع کنی تا وقتی خودت بزرگ شدی بشکونیش. هر وقت برات خریدیم عکسشو میزارم. مامانی میدونم تو حرفایی رو که تو روز برات مزنم رو می شنوی و دوس داری که شبا همش میای تو خوابم. قورررررررررررررررربونت بشم خیلی دوست دارم. یه لباس خیلی کوچملو برات ...
14 مرداد 1391
1